وقتی که بدنم سرمای صندلی های ایستگاه قطار را حس کرد، احساس خوبی نداشتم . دیگر انتظار کسی یا چیزی را کشیدن، برایم به تلخی زندگی آن روزهایم شده بود. و آن روز مجبور شدم چند دقیقه دیگر منتظر حرکت قطاری شوم که به شیراز میرفت. ساعت، ۶ و ۴۸ دقیقه بعد از ظهر بود .خورشید آرام از پهنه آبی آسمان کنار میرفت و جای خود را به تاریکی شبی دیگر می سپرد، و من چنان که چشمانم را به سنگفرش ایستگاه قطار دوخته بودم، با ترکه نسبتا کوتاهی بر روی لایه نازکی از خاک - که سنگفرش ایستگاه را پنهان کرده بود - چیزهایی مینوشتم. چیزهایی که تنها برای خودم معنای درستی داشت. چند خط، چندین علامت سوال، یک خورشید کوچک، یک لیوان و یک کتاب بزرگ. و در انتها با تاملی مثال زدنی، جوری که نوشنتش بیش از چند دقیقه ادامه داشت، نوشتم .... " ترانه " . ساعت، ۶ و ۵۵ دقیقه بعد از ظهر بود.
در نقاشی هایم غرق بودم و بی وقفه با لبخند تلخی نگاهشان میکردم، که ناگهان بادی از سمت شرق وزید و خاک روی سنگفرش ایستگاه و تمام نقاشی ها و افکار مرا با خود برد. بادی که تنها برای لحظه ای زنده ماند و خیلی زود ایستگاه را به آرامش قبلیش بازگرداند. و درست زمانی که درین آرامش -برای اولین بار پس از ورودم به ایستگاه- به اطرافم نگاه کردم، متوجه حضور شخص دیگری شدم که کنار من و در سمت راست نشسته بود. به آسمان مینگریست و موهایش همرنگ ته ریش مرتب شده اش قهوه ای روشن بود. لباسهایش به طرز زیبایی مرتب و تمیز بودند و عطری که زده بود، برایم درست همان قدر ناآشنا میرسید که از شنیدن بویش سیر نمیشدم. چهل سال، و یا شاید هم کمی بیشتر داشت .
از کوله پشتی ام -که برای تمام وسایلی که داشتم اندکی هم بزرگ بود- کتابی برداشتم و شروع به خواندن کردم. اما اعتراف میکنم که حواسم بیش از آنکه معطوف به کتاب باشد، در اختیار مرد غریبه بود. کمی که گذشت، مرد برای اولین بار لب به صحبت باز کرد و با صدایی آرام -جوری که حتی میتوانم نام نجوا را برایش انتخاب کنم- گفت : " مایلید حرف بزنیم ؟ ".
من همیشه از انسانهای کنجکاو، درست به اندازه انسانهای پرادعا و توخالی متنفر بودم. اما آن روز در صورت آن مرد، نشانی از کنجکاوی های بی مورد ندیدم و در جواب گفتم : "حرفی ندارم ! ولی به صحبتهایتان گوش میدهم". مرد خنده معنی داری کرد و این بار با صدایی رساتر گفت : "یعنی میخواهید بگویید در حال فرار از خودتان نیستید و هیچ وقت هم کسی را دوست نداشتید ؟؟ این ها به تنهایی دنیایی حرف دارند !" در این که اندکی جا خوردم، تردیدی ندارم. اما میدانستم چنین حدسی، در آن جا و با آن چهره بی روحی که داشتم ، کار سختی نبود! نمیدانم چرا، اما برای اولین بار دوست داشتم با آن مرد در مورد همه چیز صحبت کنم. شاید بدین خاطر که دیگر همه چیز را تمام شده میدیدم و خاطراتی داشتم که دیگر چندان ارزش خصوصی بودن را نداشت! با کمی تاخیر گفتم : "داشتم، اما رفت. میگفتند فراموشی گرفته، به خاطر یک تصادف. همان موقع برای معالجه رفت فرانسه، یعنی تمام خانواده رفتند. میگفتند که حتی من هم فراموش کرده. اوایلش خیلی باورم نشد. اما کم کم سعی کردم باورش کنم، چون راحت تر میگذشت. تا این که شش ماه پیش، درست زمانی که من هم فراموشی ام گل انداخته بود، تلفنی ناشناس داشتم که می گفت ترانه برگشته، با حافظه ای به قوت گذشته! میگفت باید پیدایش کنم، چون خبری از من ندارد! و بعد هم بدون آن که چیز دیگری اضافه کند و یا حتی حرفهای من را بشنود قطع کرد. گرچه از شدت اتفاق، چیزی هم برای گفتن نداشتم! آن روز حرفش را باور کردم و تا چند روز پیش به دنبال ترانه بودم. اما حالا که اینجا نشسته ام، میدانم که تمامش یک شوخی بی مزه و احمقانه بوده. و البته به حماقت خودم هم خیلی تلخ میخندم. ولی دیگر تمام شد. دیروز به نشریه امید -اسم نشریه را میگویم- جواب دادم و امروز تمام خاطراتم را همینجا روی همین صندلی میگذارم و میروم شیراز، تا باقی عمرم را در یک نشریه بزرگ و به قول خودشان بی نظیر بنویسم . آخر میدانید ؟ من نویسنده ام !"
هرچه بیشتر میگذشت، آرام تر از گذشته میشدم. مرد غریبه مادامی که در حال حرف زدن بودم، سکوت کرده بود. رفته رفته راحتی کلام نیز بیشتر در من جاری میشد و دیگر حاضر نبودم هیچ چیز را از او پنهان کنم : " من و ترانه هر دو دانشجوی ادبیات بودیم. این که کدام یک زودتر عاشقی را حس کردیم، دعوایی بود که هیچ وقت برنده ای نداشت ! ترانه همیشه از این که من یک نویسنده ام خوشحال بود. به قول خودش، یک نویسنده بیش از تمام انسانهای دنیا، حتی بیشتر از تمام شاعرهای امروزی - که سبکشان غالبا چیزی فراتر از تقلید نمیرود - عاشق است و همیشه برای معشوقش داستانهایی دارد که نه تخیلند، و نه حتی سرگرم کننده ! بلکه داستانهایی واقعیند و دلیلی برای آنکه یقین داشته باشیم، اصل انسانها و زبان کیهانی دنیا، چیزی جز عشق نیست! ۱". یادم می آید که درست در همین لحظه کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم : " ترانه، افسانه شخصی من بود. چیزی که برایش تمام عمر جنگیدم و کسی که برایش بیشتر از همیشه خودم بودم. من ساده دوستش داشتم و این دوست داشتن را ساده هم ابراز کردم . و ترانه عاشق همین سادگی ها شد. درست همان چیزی که این روزها جدی اش نمیگیرند و جایش در لغت نامه ها و جلوی واژه عشق، خیلی خالی است! درست مانند خیلی چیزهای دیگر. نمیدانم چطور است که این روزها همه برای معشوقشان، نقش فهمیده بودن را بازی میکنند، آن هم با جملاتی که از درکشان عاجزند. سعی میکنند همه چیز را ادبی تر از خودش جلوه دهند، در حالی که حتی واژه ادبیات برایشان زیادی بزرگ است. بیشتر از قبل به فلسفه علاقه مند میشوند، اوشو۲ میخوانند و دنیا را در ذهنشان کوچک و خودشان را در خیالشان بزرگ میبینند ". مرد در تصدیق حرفهایم لبخندی زد و گفت " آه . همان مردک دیوانه را میگویید ! ". من هم سری به تایید تکان دادم و دنباله حرفم را گرفتم : "اما ما، یعنی من و ترانه، هیچ وقت از خودمان دور نشدیم، و همیشه معتقدم که همین باعث شد که اصل مساعد برایمان اتفاق بیفتد. اصلی که میگوید تمام نشانه ها کمک میکنند تا تو برای اولین بار در راه رسیدن به افسانه شخصیت جاری باشی و به دنبال آن حرکت کنی. متوجه منظورم که میشوید ؟".مرد با اعتماد به نفس کاملی که از لحنش پیدا بود، جواب داد : " آن کتاب را خوانده ام۳". و من بدون آنکه از این حاضرجوابی متحیر باشم، ادامه دادم : "و البته امید! همان چیزی که در لحظه آخر از صندوقچه پاندورا۴ بیرون پرید و باعث شد که انسانها در کنار تمام بدیها و تاریکی های دنیا، توانایی دوست داشتن را داشته باشند. داستانش را که خوانده اید؟" . "بله " .این را هم درست همانند جمله قبلی با اعتماد به نفس فراوانی گفت و سپس سکوت کرد. سکوتی که در چشم برهم زدنی تمام ایستگاه قطار را در خودش فرو کشید.
هنگامی که سرم را به طرف مرد چرخاندم، کسی آنجا نبود! همه چیز رو به تاریکی میرفت. احساس میکردم همانطور که طول و عرض آسمانِ شب فراختر میگردد، به همان نسبت ارتفاعش به قصد بلعیدن من، کم تر و کم تر میشود. ابتدا ستاره ها، سپس ماه و بعد تمام فضا برایم سیاه و ناپیدا شد و من در آن تاریکی، احساس بی وزنی میکردم. پاهایم از زمین جدا شده بود و در بینهایتی که شکل گرفته بود معلق بودم. در تاریکی محض، تنها صدای آن مرد را میشنیدم : "... و روز ششم، انسان از عشق آفریده شد. تا دوست داشته باشد و عشق بورزد. یادت باشد که در راه رسیدن به افسانه ات، کائنات و تمامی دنیا همراه توست ... " .
خاطرم هست که آن جملات را چندبار تکرار کرد و پس از آن همه چیز به حالت اولش بازگشت. ساعت هنوز ۶ و ۵۵ دقیقه بعد از ظهر بود و نقاشی هایم هنوز روی سنگفرش ایستگاه خوابیده بودند. بی اختیار به یاد آوردم که روز تولدم است. بلند شدم و ایستگاه قطار را برای همیشه ترک کردم و تصمیم گرفتم به سمت کافه همیشگیم بروم .
***
آن روز در کافه پرنیان، بعد از سالها ترانه را دیدم. میگفت مردی که حدس میزد نزدیک چهل سال داشته باشد، روی تلفنش پیغام گذاشته که همین ساعت و در همین کافه میتواند مرا پیدا کند! برایم یک هدیه هم داشت. یک عکس متعلق به روزهای ابتدایی آشناییمان !
عکس، زمانی که روی صندلی های یک باغ نشسته بودیم گرفته شده بود. پشتمان درخت های سرو بلندی قرار داشت که مانند چند خط موازی بسوی آسمان میرفتند. روی میز کتابی از امیلی برونته۵ بود . من لیوان قهوه ام را در دست چپ گرفته بودم و با دست راست ترانه را در آغوش داشتم. او هم گردنبندی شبیه به یک خورشید به گردن داشت! پشت عکس، هر دو با دستخط های متفاوتی نوشته بودیم : "چرا دوستت دارم " و چندین علامت سوال هم به دنبالش بود.
عادت داشتیم این سوال را با صدای بلند بخوانیم و آن شب هم -علی رغم تمام اتفاقاتش- استثنا نبود. دستهای ترانه را گرفتم و در چشمان هم بی حرکت شدیم. سوال را با صدای بلند خواندیم و چند لحظه بعد، صدای هر سه یمان (من، ترانه، و آن مردی که دیگر برایمان غریبه نبود) فضا را پر کرد : "چون دوست داشتن، تنها چیزی است که هیچگاه دلیلی نمیخواهد " ...
پاورقی:۱- اشاره دارد به متنی که درباره وبلاگ نوشته ام .
۲- فیلسوف و عارف هندی .
۳- منظورم کتاب کیمیاگر، نوشته پائولو کوئلیو است .
۴- افسانه پاندورا، زنی که تمام بدیها و البته امید را در دنیا رها کرد. بیشتر بخوانید در آتش دزد نوشته تری دیری .
۵- امیلی برونته نویسنده انگلیسی. در داستان منظور من معروفترین رمان او یعنی عشق هرگز نمیمیرد (بلندیهای بادگیر) است . کتابی که علی رغم غمهای متوالی، دست کم برای من پایانی دلپذیر دارد .
برچسبها:
ترانه,
کافه پرنیان