تبليغاتX
ناخوانده

;




ناخوانده
و تمام اینها از تفکری ناشی میشود که ناخوانده در من نفوذ می کند ...



یادمان باشد، همیشه کسانی هستند که قاعده ها را برهم می زنند و عادت ها را نابود می کنند !
(از متن "کافه پرنیان")



ناخوانده

( دیباچه وبلاگ - پست ثابت ) :


این اولین چیزی است که در این جا مینویسم . و یا شاید هم آخرین آن ... 

و میدانم که این اولین چیزی نیست که نه میدانم و نه از آن بی خبرم … 

و دلگیرم از آن که دایره ی نمیدانم و ندانسته هایم ،به مرکز افکارم است و به شعاع تمامی هستی ...

نمی دانم که زندگی چگونه مرا به اینجا کشاند . حتی نمی دانم چگونه شد که امروز رایانه را میخوانم . و آن هم از نوع ابزار و وسیله های نرمَش ..! شاید بدین خاطر که نرم خویی طبعی است که همیشه جلوتر از اسم و پیشه ام داخل میشود و صفتی است که نیمی از نزدیکانم آن را قبل از خودم می بینند . ولی هرچه که هست و گاهی هم نیست، خوب میدانم که نه رشته مورد علاقه ام هست و نه چیزی که بخاطرش روزی به خودم افتخار کنم ...!

اما به پاس تمامی خاطرات و عمری که برایش گذاشتم، و دانشگاهی که برایم تداعی گر هیچ چیز نیست ،می خواهم اندکی از آموخته های کمی بیشتر از هیچم را وارد عشق همیشگی ام کنم . عشق من یعنی همان نوشتن ...

میخواهم بگویم که زندگی ام مانند بافر سه حالتی ای شده که در اولین حالت آن به انسانیت و مهربانی و دوست داشتن عمل میکنم که همانا حالت فعل های من است .، در حالت دوم به تمامی فعل هایم می اندیشم که حالت تفکرات مرا شکل میدهد ،و حالت سوم که شناور و معلقم میان فعل و اندیشه ...

دانسته هایم محدود شده به کلیشه های روزمره ای که روزی دوستشان داشتم و امروز برایم به بزرگی همان روزمرگی از نگاه هم سن و سالهای پدرم است . 

میدانم که دیگر قدم زدن در خیابان های زیبای شهر برایم زیبا نیست و به خاطر ندارم چرا روزی برایم به زیبایی نوشته های مارکز بود … و یا شاید هم زیباتر .. اکنون که بیشتر در خودم فرو میروم ، میبینم حتی به خاطر ندارم که چرا به نوشته های مارکز علاقه داشتم . شاید به این دلیل که شبیه خودم بود . یک رئالیسم جادویی . یک واقع گرایی دروغ . یک صداقت بی تضمین . و یا شاید یک انسان متفکر … زیرا برای واقع گرایی ،انسان بودن دلیل بزرگی است چون که حقیقت دارد . و برای جادویش نیز ، تفکر آدمی نه تنها کافی است بلکه چه بسا پیشتازتر هم باشد .

کم کم محدوده دانسته هایم فراتر میرود . میدانم که هرچه شده ام و هرآنچه در گذشته نبوده ام ، از تفکری ناشی شده که ناخوانده در من نفوذ میکند و مانند ماری سمی در وجودم میخزد تا شکارش را بیابد . 

گاهی به قلبم ... که چرا دوست داشتن زیباست و چرا مهربانی همیشه و همه جا، دلیلی میشود که  با سری بالا گرفته بگویم < من انسانم > ؟؟ 

زهرش را که در قلبم جاری میکند ، میبینم که نه دوست داشتن زیباست و نه مهربانی نشانه بارز آسمانی بودن آدمی . چرا که دوست داشتن یعنی روزهای پرخاطره و زیبا که نظیرش نه در میان قامت بلند پسرکی عاشق پیدا میشود و نه زیر لبهای وسوسه آمیز دخترکی زیبا . زیرا دوست داشتن بین من و تو بی همتاست . و دوست داشتن به معنای همین روزهای پایان پذیر است به همراه یک روز دیگر ،و آن روز زمانی است که قلبت شکسته شدن را از اعماق خودش حس میکند و این برای قلب تو دردناک ترین است که عمق شکسته شدنش را باید از اعماق خودش بیابد ...

و مهربانی … که به نظرم قشنگی وصف ناپذیری دارد و همینطور مرز ظریفی که شاید به چشم نیاید ، اما زمانی که از مرز بگذرد ، حماقت پیش روی ماست . اگر باز به گنجینه دانشگاهیم ، که خالی از گنج و به جای آن ،مملو از کودکی شیرین و گاهی هم کسل آور است ، نگاهی از سر ذوق بیاندازم ، باید بگویم که مدار مهربانی و حماقت به لبه زمانها و لحظات - مانند تمامی هنرمندها - حساس است . به این معنا که لحظه گذشتن از مرز مهربانی درست لحظه خودنمایی حماقت است ... و در آن لحظه ، انسان درست شبیه شخصیت اولی است در کتاب داستایوفسکی کبیر  ... : ابله …!

...و باز هم تمامی اینها از تفکری ناشی میشود که ناخوانده در من نفوذ میکند و مانند ماری سمی در وجودم میخزد تا شکارش را بیابد . و پایان احساس که نزدیک تر میشود ….


برچسب‌ها: ناخوانده



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در دوشنبه 18 بهمن1389

.:: ::.




کلاه شاپو
با صدای تلفن به سمت لپ تاپم دویدم و گوشی را روی گوشهایم گذاشتم. مثل همیشه سه زنگ خورد و سپس صاحبخانه گوشی را برداشت. نزدیک به هشت دقیقه با کسی که آنطرفِ تلفن بود صحبت کرد و مکالمه را اینگونه به پایان برد : "باید به فکر لباسِ عروسی باشی نیلوفر عزیزم. دوستت دارم. خدانگهدار". گوشی را روی میز گذاشتم و چند دقیقه روی تخت خوابی که جزو اثاثیه اتاق بود و مجبور شدم هنگام اجاره ی اتاق، بابت استفاده از آن و چند وسیله دیگر اندکی بیشتر سبیل صاحبخانه را چرب کنم، دراز کشیدم. شش دقیقه بعد تلفن باز هم به صدا درآمد و من دوباره به سمت لپ تاپم دویدم و گوشی را روی گوشهایم گذاشتم و مثل همیشه سه زنگ خورد و سپس صاحبخانه گوشی را برداشت. کمی بیش از هشت دقیقه طول کشید و مکالمه را با این جملات تمام کرد : "باید به فکر لباسِ عروسی باشی روژین عزیزم. دوستت دارم. خدانگهدار". 

دیگر از این که حدسهایم درست از آب درمی آیند، خیلی شگفت زده نمیشوم. این امر سالهاست که برایم مانند نوشیدن یک لیوان شیر راس ساعت ۷:۳۰ صبح و کشیدن سیگار هنگام خواندن روزنامه ی همشهری عادی شده! 

آسمان در تاریکی مطلق بود و من میتوانستم سرمای شب را حتی از درون اتاق و پشت پنجره ام حس کنم. زمانش فرا رسیده بود. زمان وقوع حادثه ای دیگر !

من همیشه در خانه هم لباس های بیرون را به تن داشتم. ساعت، یازده بار به صدا درآمد و من با آخرین ضربه ی آن سیگارم را خاموش کردم و به طرف در رفتم. همه چیز کامل بود، حتی تپانچه ای که روزی یک سرباز روسی به پدرم هدیه کرده بود و او نیز زمان مرگش به من و احتمالا من هم هنگام مرگ به پسرم و ادامه این داستان که تا آخر دنیا خواهد رفت، در جیب بارانیِ خاکستری رنگم بود. تنها یک چیز دیگر لازم بود تا به اوج تکامل برسم: از کنار پنجره، کلاه شاپوی مخملی را برداشتم و به طرف پله ها رفتم. 

از ساختمان به سمت خیابان سرازیر شدم. باد شدیدی که در خیابان می وزید، کلاه را روی سرم به چپ و راست میراند. دستم را روی کلاه گذاشتم، یقه های بارانی خاکستری ام را - که یک تپانچه ی روسی، همانی که پدرم به من هدیه کرده بود را در جیب سمت چَپَش داشت - بالا کشیدم و از خیابان گذشتم. بایستی به سمت همان ساختمان میرفتم. همان ساختمانی که یک دست آجری رنگ بود و در آن حوالی برای خودش تا اندازه ای هم عجیب به نظر میرسید. از میان پیاده رو به راهم ادامه دادم. درست پنجاه و سه قدم بعد، درب ساختمان جلوی چشمانم بود. زنگ طبقه هجدهم را زدم. صدای پسر را پس از چند ثانیه شنیدم که گفت : "بله ؟" . باید اعتراف کنم که صدایش پشت گوشی تلفن و زمانی که پس از سه بار تکرار شدن زنگ، جواب آن دختر های بیچاره را میداد، قشنگ تر بود. گفتم : "همسایه ی جدیدتان، کلید را فراموش کرده ام، واحد بیست و ششم زندگی میکنم !".  میدانستم که آن واحد مدتهاست که خالی و بی سکنه است و البته درین آسمان خراشهای عروسکی، کسی از روبروی خودش هم خبر ندارد، چه رسد به چند طبقه بالاتر!. پسر درب را بدون حتی کمی مکث باز کرد.

به سمت آسانسور ساختمان رفتم و بعد از کمی معطّلی، درب باز شد و پس از آنکه وارد شدم، با صدایی ضعیف -طوری که آرامش ساختمان را بر هم نزند- بسته شد. دکمه ی طبقه نهم را فشار دادم. در تمام مدتی که نمایشگرِ اتاقکِ آسانسورِ ساختمانِ یک دست آجُری، اعداد را یکی یکی و در تناوبی یکسان اضافه میکرد، پشت به دَر و رو به آیینه خودم را نظاره میکردم: قدّی بلند با چشمانی که کمی به قهوه ای روشن میزد. موهایی کم پشت که البته از چشمانم کمی هم روشن تر بود.

رو به آیینه بودم که آسانسور ایستاد. با صدایی آرام و طوری که فقط برای خودم یادآوری شود گفتم : "سیصد و بیست و هشتمین نفر !" و روی پاشنه ی پای چپم چرخی زدم و از اتاقکِ آسانسور خارج شدم. به سمت دَربی رفتم که به آن تابلوی کوچکی کوبیده شده بود و روی تابلو با رنگ طلایی نوشته بودند "واحد هجدهم". 

سه ضربه ی کوچک - به یاد سه زنگ تلفن - به درب وارد کردم. لحظه ای بعد پسر جوان درون چهارچوب دربِ خانه ظاهر شد و با تعجب به نظاره ام ایستاد. قبل از آنکه چیزی بگوید گفتم "همان همسایه ی واحد بیست و ششم، متاسفانه کلید خانه را هم فراموش کردم، میخواستم ببینم تا آمدن کلیدساز میتوانم مهمان شما باشم، یا اینکه ......". پس از کمی مکث، پسر جوان به میان حرفم دوید و جمله ام را کامل کرد : " البته، خوشحال میشوم". 

همه چیز همانطور که میخواستم گذشت. کمی پس از ورودم به خانه، با صدایی رسا و محکم گفتم : "به نظر شما مجازات یک خیانتکار چه چیزی میتواند باشد ؟". پسر جوان با تعجب و ترس به من زُل زده بود. با همان قدرت ادامه دادم : "به نظر من که مرگ تنها مجازات یک خیانتکارِ به عشق است. در واقع بهتر بگوییم، زمینِ ما جای همچین کسانی نیست!". در همین لحظه چشمم به اتلّو ۱ افتاد و آنرا با آرامش از میان کتابها بیرون کشیدم و رو به پسر جوان کردم. " آه ! میبینم که اتلّو را هم خوانده اید. پس حتما میدانید که در عشق حتی مشکوک بودن به خیانت هم میتواند کسی را به کام مرگ ببرد. باز هم به نظر من هیچ یک از دو نفر نباید دست به کار مشکوکی بزنند. چرا که عشق شوخی بردار نیست. مقدس است. مثل بلور شکننده است. با تَلَنگری از هم میپاشد و جمع کردنش دیگر شدنی نیست !". لبخندی زدم و صحبتم را از نو شروع کردم : "چهره عشق را خراب نکنید. عشق مقدس است. مثل بلور شکننده است. و مثل آب زلال . با عشق این کارها را نکنید!". 

پسر جوان که اینک ترس تمام وجودش را بلعیده بود، دستش را آرام به سمت تلفن برد و من هم در همان لحظه دستم را به سمت جیب بارانیِ خاکستری ام بردم و تپانچه ی روسی را بیرون کشیدم و به طرف پسرِ جوان نشانه رفتم ...

***

صبحِ روز بعد -در اتاق جدیدی که هفته پیش اجاره اش کرده بودم- روی صندلی چوبی لَم داده بودم، سیگارم را دود میکردم و روزنامه همشهری را ورق میزدم. سر دبیر تیتر اولین صفحه را این گونه نوشته بود : " کلاه شاپو، باز هم بر سر جوانی دیگر. سیصد و بیست و هشتمی ! ". به صفحه شانزدهم که توضیحِ واقعه بود رفتم : "باز هم هیچ نشانه ای نیست. باز هم پلیس ناتوان است. باز هم تنها سرنخ ما همان است که در سیصد و بیست و هفت قتل دیگر هم بود : یک نوشته ی تایپ شده با این متن : 'و با خیانت، چهره عشق را خراب نکنید. عشق مقدس است. مثل بلور شکننده است. با تلنگری از هم میپاشد و جمع کردنش دیگر شدنی نیست !' . به همراه یک گلوله از یک تپانچه ی روسی قدیمی، و در نهایت یک کلاه شاپوی مخمل، از یک بِرند فرانسوی ".

صدای تلفن برای دومین بار بلند شد و این دفعه نه سه بار، بلکه تنها یک بار تکرار شد. دوازده دقیقه طول کشید و دخترک در انتهای مکالمه گفت: "هیچوقت هیچکس را اندازه تو دوست نداشتم آرش . خدانگهدار!". ساعتی پیش همین صدا بود که پس از ده دقیقه صحبت، به کسی که آنطرف تلفن بود میگفت : " تو تنها کسی هستی که تا به حال دوستش داشتم، میخواهم همیشه کنار تو باشم مهران عزیزم . خدانگهدار" . جالب است که این تلفن ها و این جملات چند بار دیگر نیز تا شب تکرار شد و نامهایی که هیچکدام - به جز مهران - تکرار نشدند . آرش یکبار، سعید یکبار، فرزان یکبار و مهران دو بار. 

یازدهمین ضربه ی ساعت نیز نواخته شد و برای آخرین بار سکوتِ اتاق را برهم زد. اینک باز هم زمانش فرا رسیده بود و باز هم غمگین و بی قرار بودم. بارانیِ خاکستری به تنم بود و تپانچه ی روسیِ یادگارِ پدر در جیب چَپَش . آری، باز هم حادثه ای دیگر در راه بود! بازهم تنها یک چیز دیگر لازم بود تا به اوج تکامل برسم: کلاه شاپوی مخملی را روی سرم گذاشتم و در حالی که از پله ها به پایین سرازیر میشدم با خودم زمزمه میکردم : "عشق مقدس است. مانند بلور شکننده است. با تلنگری میشکند و جمع کردنش دیگر شدنی نیست! کاش تو آخرینِ آنها باشی. سیصد و بیست و نهمین نفر "...


پاورقی :

۱- اتلّو، نوشته شکسپیر - نمایش نامه ای که درون مایه اش، خیانتِ در عشق است !


برچسب‌ها: کلاه شاپو, عشق, خیانت



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در جمعه 22 اردیبهشت1391

.:: ::.




ترانه
وقتی که بدنم سرمای صندلی های ایستگاه قطار را حس کرد، احساس خوبی نداشتم . دیگر انتظار کسی یا چیزی را کشیدن، برایم به تلخی زندگی آن روزهایم شده بود. و آن روز مجبور شدم چند دقیقه دیگر منتظر حرکت قطاری شوم که به شیراز میرفت. ساعت، ۶ و ۴۸ دقیقه بعد از ظهر بود .

خورشید آرام از پهنه آبی آسمان کنار میرفت و جای خود را به تاریکی شبی دیگر می سپرد، و من چنان که چشمانم را به سنگفرش ایستگاه قطار دوخته بودم، با ترکه نسبتا کوتاهی بر روی لایه نازکی از خاک - که سنگفرش ایستگاه را پنهان کرده بود - چیزهایی مینوشتم. چیزهایی که تنها برای خودم معنای درستی داشت. چند خط، چندین علامت سوال، یک خورشید کوچک، یک لیوان و یک کتاب بزرگ. و در انتها با تاملی مثال زدنی، جوری که نوشنتش بیش از چند دقیقه ادامه داشت، نوشتم  .... " ترانه " . ساعت، ۶ و ۵۵ دقیقه بعد از ظهر بود.

در نقاشی هایم غرق بودم و بی وقفه با لبخند تلخی نگاهشان میکردم، که ناگهان بادی از سمت شرق وزید و خاک روی سنگفرش ایستگاه و تمام نقاشی ها و افکار مرا با خود برد. بادی که تنها برای لحظه ای زنده ماند و خیلی زود ایستگاه را به آرامش قبلیش بازگرداند. و درست زمانی که درین آرامش -برای اولین بار پس از ورودم به ایستگاه- به اطرافم نگاه کردم، متوجه حضور شخص دیگری شدم که کنار من و در سمت راست نشسته بود. به آسمان مینگریست و موهایش همرنگ ته ریش مرتب شده اش قهوه ای روشن بود. لباسهایش به طرز زیبایی مرتب و تمیز بودند و عطری که زده بود، برایم درست همان قدر ناآشنا میرسید که از شنیدن بویش سیر نمیشدم. چهل سال، و یا شاید هم کمی بیشتر داشت .

از کوله پشتی ام -که برای تمام وسایلی که داشتم اندکی هم بزرگ بود- کتابی برداشتم و شروع به خواندن کردم. اما اعتراف میکنم که حواسم بیش از آنکه معطوف به کتاب باشد، در اختیار مرد غریبه بود. کمی که گذشت، مرد برای اولین بار لب به صحبت باز کرد و با صدایی آرام -جوری که حتی میتوانم نام نجوا را برایش انتخاب کنم- گفت : " مایلید حرف بزنیم ؟ ". 

من همیشه از انسانهای کنجکاو، درست به اندازه انسانهای پرادعا و توخالی متنفر بودم. اما آن روز در صورت آن مرد، نشانی از کنجکاوی های بی مورد ندیدم و در جواب گفتم : "حرفی ندارم ! ولی به صحبتهایتان گوش میدهم". مرد خنده معنی داری کرد و این بار با صدایی رساتر گفت : "یعنی میخواهید بگویید در حال فرار از خودتان نیستید و هیچ وقت هم کسی را دوست نداشتید ؟؟ این ها به تنهایی دنیایی حرف دارند !" در این که اندکی جا خوردم، تردیدی ندارم. اما میدانستم چنین حدسی، در آن جا و با آن چهره بی روحی که داشتم ، کار سختی نبود! نمیدانم چرا، اما برای اولین بار دوست داشتم با آن مرد در مورد همه چیز صحبت کنم. شاید بدین خاطر که دیگر همه چیز را تمام شده میدیدم و خاطراتی داشتم که دیگر چندان ارزش خصوصی بودن را نداشت! با کمی تاخیر گفتم : "داشتم،  اما رفت. میگفتند فراموشی گرفته، به خاطر یک تصادف. همان موقع برای معالجه رفت  فرانسه، یعنی تمام خانواده رفتند. میگفتند که حتی من هم فراموش کرده. اوایلش خیلی باورم نشد. اما کم کم سعی کردم باورش کنم، چون راحت تر میگذشت. تا این که شش ماه پیش، درست زمانی که من هم فراموشی ام گل انداخته بود، تلفنی ناشناس داشتم که می گفت ترانه برگشته، با حافظه ای به قوت گذشته! میگفت باید پیدایش کنم، چون خبری از من ندارد! و بعد هم بدون آن که چیز دیگری اضافه کند و یا حتی حرفهای من را بشنود قطع کرد. گرچه از شدت اتفاق، چیزی هم برای گفتن نداشتم! آن روز حرفش را باور کردم و تا چند روز پیش به دنبال ترانه بودم. اما حالا که اینجا نشسته ام، میدانم که تمامش یک شوخی بی مزه و احمقانه بوده. و البته به حماقت خودم هم خیلی تلخ میخندم. ولی دیگر تمام شد. دیروز به نشریه امید -اسم نشریه را میگویم- جواب دادم و امروز تمام خاطراتم را همینجا روی همین صندلی میگذارم و میروم شیراز، تا باقی عمرم را در یک نشریه بزرگ و به قول خودشان بی نظیر بنویسم . آخر میدانید ؟ من نویسنده ام !"

هرچه بیشتر میگذشت، آرام تر از گذشته میشدم. مرد غریبه مادامی که در حال حرف زدن بودم، سکوت کرده بود. رفته رفته راحتی کلام نیز بیشتر در من جاری میشد و دیگر حاضر نبودم هیچ چیز را از او پنهان کنم : " من و ترانه هر دو دانشجوی ادبیات بودیم. این که کدام یک زودتر عاشقی را حس کردیم، دعوایی بود که هیچ وقت برنده ای نداشت ! ترانه همیشه از این که من یک نویسنده ام خوشحال بود. به قول خودش، یک نویسنده بیش از تمام  انسانهای دنیا، حتی بیشتر از تمام شاعرهای امروزی - که سبکشان غالبا چیزی فراتر از تقلید نمیرود - عاشق است و همیشه برای معشوقش داستانهایی دارد که نه تخیلند، و نه حتی سرگرم کننده ! بلکه داستانهایی واقعیند و  دلیلی برای آنکه یقین داشته باشیم، اصل انسانها و زبان کیهانی دنیا، چیزی جز عشق نیست! ۱". یادم می آید که درست در همین لحظه کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم : " ترانه، افسانه شخصی من بود. چیزی که برایش تمام عمر جنگیدم و کسی که برایش بیشتر از همیشه خودم بودم. من ساده دوستش داشتم و این دوست داشتن را ساده هم  ابراز کردم . و ترانه عاشق همین سادگی ها شد. درست همان چیزی که این روزها جدی اش نمیگیرند و جایش در لغت نامه ها و جلوی واژه عشق، خیلی خالی است! درست مانند خیلی چیزهای دیگر. نمیدانم چطور است که این روزها همه برای معشوقشان، نقش فهمیده بودن را بازی میکنند، آن هم با جملاتی که از درکشان عاجزند. سعی میکنند همه چیز را ادبی تر از خودش جلوه دهند، در حالی که حتی واژه ادبیات برایشان زیادی بزرگ است. بیشتر  از قبل به فلسفه علاقه مند میشوند، اوشو۲ میخوانند و دنیا را در ذهنشان کوچک و خودشان را در خیالشان بزرگ میبینند ". مرد در تصدیق حرفهایم لبخندی زد و گفت " آه . همان مردک دیوانه را میگویید ! ". من هم سری به تایید تکان دادم و دنباله حرفم را گرفتم : "اما ما، یعنی من و ترانه، هیچ وقت از خودمان دور نشدیم، و همیشه معتقدم که همین باعث شد که اصل مساعد برایمان اتفاق بیفتد. اصلی که میگوید تمام نشانه ها کمک میکنند تا تو  برای اولین بار در راه رسیدن به افسانه شخصیت جاری باشی و به دنبال آن حرکت کنی. متوجه منظورم که میشوید ؟".مرد با اعتماد به نفس کاملی که از لحنش پیدا بود، جواب داد : " آن کتاب را خوانده ام۳". و من بدون آنکه از این حاضرجوابی متحیر باشم، ادامه دادم : "و البته امید! همان چیزی که در لحظه آخر از صندوقچه پاندورا۴ بیرون پرید و باعث شد که انسانها در کنار تمام بدیها و تاریکی های دنیا، توانایی دوست داشتن را داشته باشند. داستانش را که خوانده اید؟" . "بله " .این را هم درست همانند جمله قبلی با اعتماد به نفس فراوانی گفت و سپس سکوت کرد. سکوتی که  در چشم برهم زدنی تمام ایستگاه قطار را در خودش فرو کشید

هنگامی که سرم را به طرف مرد چرخاندم، کسی آنجا نبود! همه چیز رو به تاریکی میرفت. احساس میکردم همانطور که طول و عرض آسمانِ شب فراختر میگردد، به همان نسبت ارتفاعش به قصد بلعیدن من، کم تر و کم تر میشود. ابتدا ستاره ها، سپس ماه و بعد تمام فضا برایم سیاه و ناپیدا شد و من در آن تاریکی، احساس بی وزنی میکردم. پاهایم از زمین جدا شده بود و در بینهایتی که شکل گرفته بود معلق بودم. در تاریکی محض، تنها صدای آن مرد را میشنیدم : "... و روز ششم، انسان از عشق آفریده شد. تا دوست داشته باشد و عشق بورزد. یادت باشد که در راه رسیدن به  افسانه ات، کائنات و تمامی دنیا همراه توست ... " .

خاطرم هست که آن جملات را چندبار تکرار کرد و پس از آن همه چیز به حالت اولش بازگشت. ساعت هنوز ۶ و ۵۵ دقیقه بعد از ظهر بود و نقاشی هایم هنوز روی سنگفرش ایستگاه خوابیده بودند. بی اختیار به یاد آوردم که روز تولدم است. بلند شدم و ایستگاه قطار را برای همیشه ترک کردم و تصمیم گرفتم به سمت کافه همیشگیم بروم .

***

آن روز در کافه پرنیان، بعد از سالها ترانه را دیدم. میگفت مردی که حدس میزد نزدیک چهل سال داشته باشد، روی تلفنش پیغام گذاشته که همین ساعت و در همین کافه میتواند مرا پیدا کند! برایم یک هدیه هم داشت. یک عکس متعلق به روزهای ابتدایی آشناییمان ! 

عکس، زمانی که روی صندلی های یک باغ نشسته بودیم گرفته شده بود. پشتمان درخت های سرو بلندی قرار داشت که مانند چند خط موازی بسوی آسمان میرفتند. روی میز کتابی از امیلی برونته۵ بود . من لیوان قهوه ام را در دست چپ گرفته بودم و با دست راست ترانه را در آغوش داشتم. او هم گردنبندی شبیه به یک خورشید به گردن داشت! پشت عکس، هر دو با دستخط های متفاوتی نوشته بودیم : "چرا دوستت دارم " و چندین علامت سوال هم به دنبالش بود.

عادت داشتیم این سوال را با صدای بلند بخوانیم و آن شب هم -علی رغم تمام اتفاقاتش- استثنا نبود. دستهای ترانه را گرفتم و در چشمان هم بی حرکت شدیم. سوال را با صدای بلند خواندیم و چند لحظه بعد، صدای هر   سه یمان (من، ترانه، و آن مردی که دیگر برایمان غریبه نبود) فضا را پر کرد : "چون دوست داشتن، تنها چیزی است که هیچگاه دلیلی نمیخواهد " ...



پاورقی:

۱- اشاره دارد به متنی که درباره وبلاگ نوشته ام .

۲- فیلسوف و عارف هندی .

۳- منظورم کتاب کیمیاگر، نوشته پائولو کوئلیو است .

۴- افسانه پاندورا، زنی که تمام بدیها و البته امید را در دنیا رها کرد. بیشتر بخوانید در آتش دزد نوشته تری دیری . 

۵- امیلی برونته نویسنده انگلیسی. در داستان منظور من معروفترین رمان او یعنی عشق هرگز نمیمیرد (بلندیهای بادگیر) است . کتابی که علی رغم غمهای متوالی، دست کم برای من پایانی دلپذیر دارد .


برچسب‌ها: ترانه, کافه پرنیان



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در دوشنبه 7 فروردین1391

.:: ::.




شاهنامه
نمیدانم چه وقت و چگونه چنین اتفاقی افتاد . چرا برای من ؟ چرا برای زیباترین کتابم ؟ چرا امروز، که بیش از همیشه دلم هوایش را میکند ... ؟ لحظه ای که وارد اتاقم شدم، کتابم میان شعله های آتش شومینه، با همان غرور همیشگی اش میسوخت . خیلی از صفحات را بیرون کشیدم . اما هنوز تعدادی از آنها درون آتش رنگ عوض میکنند و من با حسرت زیادی به تماشایشان نشسته ام . 

کم کم چشمانم سنگین میشوند . نمیدانم چرا . اما هر لحظه، بیشتر و بیشتر به خواب نزدیک میشوم . گویا لحظاتی بعد در خوابی ابدی فرو خواهم رفت . دیگر صفحات شاهنامه را - که آتش را شعله ور میکنند - نمیبینم ...

***

چشمانم را که باز کردم، درون قصر بی مثالی بودم که نظیرش هم از نظرم نگذشته بود . مرد سفید رویی، به پادشاه - که با شنلی مشکی رنگ روی سریر طلاییش نشسته بود - نزدیک شد و شانه هایش را بوسید . سپس چند قدمی به عقب رفت و در پلک به هم زدنی به خاکستری سیاه تبدیل شد و از پنجره قصر به آسمان پناه برد . به سمت پادشاه که برگشتم، وحشت به تمام استخوانهایم رسید . روی شانه های پادشاه، دو مار گرسنه تقلا میکردند . احساس کردم که سرم در حال گسستن است . و به امید تسکین درد، کمی چشمانم را بستم تا اندکی آرام بگیرم . ۱

با فریادِ ' بسوزانیدَش ' ، چشمانم را گشودم . شعله های آتش سر به آسمان کشیده بودند و هم همه ای برپا شده بود . از ترس، تنها به جایی نگاه میکردم که چشمان مردم معطوف به آنجا بود . جایی که جوانی زیبا سوار بر اسبی سیاه فام، بسوی آتش میرفت . نزدیک و نزدیک تر . درست قلب آتش را هدف گرفته بود . نفس ها در سینه حبس شده و رنگ رخسارها سفید و زرد را نشان میداد . اما او به سلامت از زبانه های آتش بیرون آمد و راهش را ادامه داد . بدون آنکه حتی به پشت سرش نگاهی بیندازد ... و اما ترکیب هیجان و ترس، که مرا بیهوش روی زمین رها کرد ...۲

چشمانم را در تاریکی غلیظی باز کردم. سرما تمام وجودم را فرا گرفته بود . نمیتوانستم چیزی ببینم. تنها صدای نفس های خسته ی کسی به گوش میرسید . و همینطور صدای کشیده شدن تخته سنگی به روی زمین که گویا از بالای سرم قدرت میگرفت . سنگ که کنار رفت و راه نور را گشود، جوان تنومندی را در بند دیدم که صاحب همان نفس های خسته بود .دیدم که از بالا چند تکه نان به پایین رها شد و صدای زیبا و بی جان دختری فضا را عوض کرد : ' مرا بابت حماقتی که کرده ام ببخش، قسم میخورم که روزی نجاتت دهم . '  و با اندکی مکث، جمله اش را این گونه به پایان رساند : ' دوستت دارم بیژن ...! ' .  و چشمان من که با شدت گرفتن نور،دیگر توان باز ماندن را نداشت ...۳

با شیهه اسبان، دوباره به خود و اطرافم بازگشتم . مردم همگی دور چیزی جمع شده بودند . به آرامی راه خود را از میانشان باز کردم و به میدان شهر رسیدم . قفس بزرگی آنجا قرار داشت که چهار عقاب غول پیکر روی آن نشسته بودند . مردم جرات پیش رفتن نداشتند که ناگهان فردی با لباسهای فاخر و زرین به قفس نزدیک شد و داخل آن رفت و همه به احترام او سکوت کردند . اندکی بعد عقاب ها بسوی آسمان به پرواز درآمدند و آن فرد - که بدون شک، پادشاه و مالک سرزمین بود - دستش را از میان میله های قفس برای مردم تکان می داد . سه سوار تنومند هم، او را روی زمین همراهی کردند . اما هر لحظه با اوج گرفتن عقابها، نگرانی و اضطراب، بیش از پیش در چهره درباریان جریان میگرفت، تا آنکه شخصی با موهایی بلند و لباسی نه چندان قیمتی، از میان مردم فریاد زد : ' کیکاووس شاه به سوی سرزمین دیوها میرود '. لحظه ای بعد، زمزمه های مردم شهر شدت گرفت و من در حالی که عقاب ها را دنبال میکردم، در گوشه ای به خواب رفتم ...۴

با فریادِ  ' تو برادر منی، مگر من جز خوبی در حق تو کرده ام ؟ '  از خواب بیدار شدم . فریاد از درون چاهی که من درست بالای آن ایستاده بودم، به گوش میرسید . مردی تنومند به همراه اسبی زیبا، درون چاهی پر از نیزه های بلند و آهنین، در خون غلت میزد . با دیدن هیبت بدون وصف و چهره آرام و مهربان مرد، بی اختیار اشکهایم سرازیر شد و به اطرافم نگاه کردم . اما به جز من، گویا کسی از این واقعه ناراحت نبود ! وقتی که نا امیدانه بسوی چاه برگشتم، چشمان مرد در چشمانم گره خورد و لبخند مردانه ای برایم فرستاد . اندکی بعد دستانش را بالا گرفت و با صدایی بلند گفت : ' این منم !  فرمانروای رخش و پهلوان هفت سرزمین که بسوی تو می آیم . به نام آفریننده خورشید،  که  آمدنم از او بود و قدرت بازویم از او . اکنون نیز به اراده او از این دنیا میروم . سپاس  یزدان  پاک را، که پاک زیستم و ظلمی نکردم ... ۵ 

***

تکرار، تکرار، و این تا ابد تکرار، معنای زندگی است . کنار شومینه اتاق، چشم هایم را باز میکنم که هنوز از مرگ تهمتن میگریند . یادم میماند، که بوسه ها همیشه عاشقانه و بی همتا نیستند . گاهی رد کردن آتشین ترین بوسه از لبانی جذاب و شیرین، میتواند عین خوشبختی و رهایی باشد . از خاطرم نمیرود، گاهی برای اثبات خودت، باید به آب و آتش بزنی و به یاد داشته باشی که همیشه پشت افراد نیک و پاک سرشت است که تُهمت و بدگویی - درست مانند دریا - جذر و مد عجیبی دارد، نه پشت انسانهای پست و کوچک که چیزی برای نقد شدن ندارند ! در ذهنم مینویسم با قلمِ محبت، که عشق، هرچند که زیبا و دلنشین و بی مثال باشد، بدون عقل به جرز دیوار هم شرافتی ندارد . چرا که نبودن عقل، حماقت آفرین است و حماقت سرچشمه امیدهای واهی و شجاعت های زود گذر . و همه ی اینها در نهایت، آفت عشقند ! درس زندگی گرفتم، که بلند پروازی گاهی چقدر ساده انسان را به کام دیوهای روزگار میفرستد. هر انسانی باید به حدی اوج بگیرد که شرایط برایش مهیا میسازند و مرزها برایش گسترده اند . پرواز و فاصله گرفتن های ناگهانی و نگاهی که از بالا به اطرافم میکنم، همیشه به معنای کوچکی مردم و بزرگی من نیست !

و درنهایت چیزهایی که هیچ گاه فراموششان نمیکنم : هر اندازه بزرگ، هر اندازه قوی ... مغرورترین آدم یا باهوش ترین فرد ... زیباترین دختر یا عاشق ترین مرد ... بی شک من و تو و هر صفت عالی دیگری که یا خودش را داریم یا آنکه آرزویش در دلمان تکان های بچه گانه و سنگینی میخورد، روزی به راحتی تمام و نابود میشویم . جوری که نه باورمان میشود، و نه حتی توانایی تصورش را داریم . چرا که زیباترین صفات، متعلق به وجود جاودانه فرمانروای دیگری است ...

دیگر بهتر است بیش از گذشته زیبایی های زندگی را لمس کنم و به صدای باران و پندهای آسمانیش گوش دهم. زیرا تنها باران است که همیشه در گوشم زمزمه میکند : '  پیش چشم مرد فردا، زندگانی خواه تیره - خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا ... ۶


پاورقی :

۱- داستان آژی دهاک مار دوش و بوسه ای که شیطان بر شانه های او میزند .

۲- داستان سیاوش، که بر اساس تهمت سودابه(نامادری اش) برای اثبات حقیقت، محکوم به عبور از میان آتش میشود .

۳- داستان بیژن و منیژه که منیژه با بیهوش کردن بیژن او را به قصر خودش میبرد و افراسیاب (پدر منیژه) بیژن را میبیند و زندانیش میکند .

۴-داستان جشن نوروز و پرواز کیکاووس شاه (پدر سیاوش) به سرزمین دیوها و اسیر شدن او و سه  تن از سردارانش . 

۵- کشته شدن رستم به دست برادرش  ' کیغباد ' .

۶- قسمت پایانی شعر باران، سروده مجدالدین میرفخرائی .


برچسب‌ها: شاهنامه



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در یکشنبه 16 بهمن1390

.:: ::.




قصه گوی من

دوباره عاشقانه ها را فریاد میزنم . باز رویاهایم به من نزدیک است . من به پرده پندارم چنگ میزنم و آهسته به ستاره ام نزدیک میشوم . ای زمین من، بدرود با تو ! ۱

علاقه ای به پیش بینی آینده ای ندارم که تو را از من دور میکند و من برایش مانند مهره سوخته ای، که نبودنش شایسته تر از بودنش است، معنا شوم . حتی به یاد گذشته ای نخواهم افتاد که زندگی ام در غیاب تو جریانی صاف و آرام دارد . تو برای من، حال استمراری عاشق شدنی و من در زمان های تو زندگی خواهم کرد و زندگی خواهم دید !

نگاه کردن به چَشمهایت به حدی برایم لذت بخش است که بی اختیار چند دقیقه ای چیزی روی کاغذ نمیکشم و به گونه ای سرم را پایین و بالا میکنم، که گویی وسواس کاریم در دقتِ به زیبایی های تو، کشیدنم را متوقف میکند، و تو چه حقیقتش را فهمیده باشی و چه ظاهر سازی ام را باور کنی، برایت درنهایت ایهام جذابی است . موج موهای خرماییت مرا به یاد موج دریایی می اندازد که این روزها در وجودم جزر و مد عجیبی دارد و مرا به گل های گلدان خانه مادربزرگم علاقه مند میکند . چند ثانیه ای نگاهت میکنم و بعد با لبخندی به دور از لودگی های بی ارزش امروزی میگویم " کشیدن ظرافت هایت با مدادی از چوب درخت، بزرگترین بیانصافی دنیاست". و تو قول دادی که تا پایان نقاشی نه حرکتی بکنی و نه چیزی بگویی . تنها کمی چشمانت را درشت میکنی و لبخند دخترانه ای برایم می سازی . هنوز نگاهم به روی تو است و با همان لبخند مودبانه نظاره ات میکنم . چند ثانیه ای میگذرد و باز میگویم ،" ستایش ظرافت هایت، درست زمانی که فقط میتوانی به آنها گوش بدهی، قشنگترین موهبت دنیاست ". و باز هم لبخند تو که در لبخند من چند گره ای میخورد و رفته رفته خاموش میشود، تا باز هم نقاشی کردن تو، عشق این روزهای من باشد ...

کاش میدانستی این روزها شعر نو میخوانم و شکسپیر را برای عاشقانه هایش بیشتر دوست دارم . رویاهایم به قدری به من نزدیکند و تو برای من به حدی رویایی شدی که از کنار تخیلات ۲۰ هزار فرسنگ زیر دریا ۲ بی تفاوت عبور کنم . این شب ها روی تک تک ستارگان آسمان اسم میگذارم و نور ماه، دیگر مانند گذشته چنان مزاحم نمیشود که پرده های اتاق را تا انتها رها کنم . حتی چند باری زیر باران رفته ام و چند قدمی هم از سر ذوق زیر پاهایش پرسه زدم . دیگر به تمام آنهایی که پشت سرم حرف میزنند، بجای کنایه، لبخند میزنم و سنگفرش های خیابان برایم به تازگی برگهای علفند ۳. دیگر بین تابلوهای ون گوگ و عشق بازیهای مارکز و صدای کلاسیک پیانو، تفاوتی قائل نمیشوم و تمامی آنها برایم به زیبایی هنر اند . دیگر زندگانی بوی دیگری میدهد ...

اینها همگی قصه این روزهای من اند، که با تو شکل میگیرند و با تو به خواب میروند . با تو آرامند و با تو میرقصند . و من دوست دارم این تابعیت محض را . خواه در حقیقت، یک زیبایی کم نظیر باشد و خواه حماقتی بینهایت ! دیگر حتی تفاوتی نمیکند که افسردگی هایم دو چندان بازگردند، یا همه چیز در نگاهم به بزرگی عشق باشد . تا تو قصه گوی منی، زندگانی زیباییش را تا همیشه از تو به ارث خواهد برد ...



پاورقی :

۱- پاراگراف نخست، الهام گرفته از  پرده پندار، سروده مجدالدین میرفخرائی

۲- ۲۰ هزار فرسنگ زیر دریا، اثر ژول ورن ( پدر ادبیات علمی - تخیلی ) - انتشار : ۱۸۷۰

۳- الهام گرفته از نام برگهای علف ( Leaves of Grass ) ، مجموعه سروده های والت ویتمن، شاعر امریکایی


برچسب‌ها: قصه گوی من



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در جمعه 18 آذر1390

.:: ::.




شکلات
روزهای سپری شده در گذرگاه زمان و انرژی آیا بازمیگردند روزی، یا نه ؟؟

لحظه های تلف شده با انسانهای بی ارزش و پرتوقع باز میگردند روزی، یا نه ؟؟

و عشق و این تا ابد دوست داشتن و دل بستگی های عذاب آور گذشته، از خاطرات و ذهن ها پاک میشوند روزی ،، یا نه ؟؟

به سوالاتم ، در حالی که صورتم رو به آسمان و دستانم به موازات زمین وِ روی نیمکت پارک کودکی هایم سوار است، لبخند میزنم . سرم را زیادی بالا گرفته ام ، میدانم . میخواهم خون در مغز پر از چیزهای دوست نداشتنی ام جمع شود . 

سرم را که پایین می آورم و روبرو را نگاه میکنم، هنوز لبخندم به لبهایم چسبیده و خون ها در مغزم خوابیده اند . دخترکی که نمیتواند بیش از شش، سن و سالش باشد، به چشمانم خیره شده و چند ثانیه ای با تفکراتم همراه میشود و دوباره به خودش باز میگردد . و شکلاتش ، که با عشق و آرامش خورده میشود ...

بلند میشوم و به آرامی در پارک قدم میزنم . صدای کفشهایم به گوش میرسد . درست یکی پس از دیگری و درست در تناوبی یکسان . درختها با صدای موزون کفشهایم میرقصند و پرنده ها میخوانند . جاده زندگی را گویا طی میکنم که انقدر برایم طولانی شده . مثل همیشه اطراف و اطرافیان برایم به قدری مهمند که در اکثر اوقات بی اهمیت جلوه کنند . اما مهمند و این یعنی اعتراف به زنده بودن . این که اطرافت را حس میکنی و به آنها واکنش داری . چه زیاد باشد این اهمیت و دل دادن، و چه اندک و بی احساس !

خاطرات همیشه در خاطرم خوب میمانند و خوب هم رشد میکنند . یعنی همیشه برایم بیش از یک اتفاق خاص و عجیبند . چون به آنها فکر میکنم و گه گاه نیز بهشان دل میبندم ! به همان دخترک شش ساله فکر میکنم و به تمام کسانی که از روبرویشان میگذرم و بی اختیار به صدای کفشهایم گوش میدهند . به پسرک نوجوانی که مظلوم و تنها بود و ترس از آینده در چشمانش حس میشد . به دختر جوانی که حواسش ظاهرا زیادی جمع اطرافش بود تا چشمهایش، حقیقت را از چشمان بی رمق پسر جوان پنهان کند . به پدری که با لباسی تیره پسرش را تاب میداد و در صورتش چیزی میجوشید بود که نفهمیدم . و به پیرمردی که رو به آسمان لبخند میزد و دستش را روی قلبش میفشرد و هنگامی که از کنارش میگذشتم ، بی شک آرام تر و سبک بال تر از تمام عمرش به پرواز نزدیک بود . و منی که باز هم به حرکتم ادامه میدهم تا ثابت شود ...

میدانم که زندگی، درست مانند یک شکلات بی جان، در قفسه فروشگاهی بزرگ و بی انتهاست . ابتدا باید انتخابش کنی .گاهی تلخ و گاهی شیرین ! قطعا مدتی در گرمای دستانت دوام می آورد، اما قبل از آب شدنش باید کاری کرد . گاهی باید با دیگری تقسیمش کنی و گاهی بهتر است تمامش را تقدیم رویاهایت کنی و تماشاگر خوبی باشی . گاهی مصرف بیش از حدش، چاق و بد اندامت میکند و گاهی نخوردنش برایت مضرتر است . و آن روزی که برای همیشه پسماندش را در زباله دانی رها میکنی و به آسمانت چشم میدوزی، بدون شک خواهد رسید ... 


برچسب‌ها: شکلات



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در شنبه 2 مهر1390

.:: ::.




کافه پرنیان
هوا رو به خنکی برده بود و من با آرامش روزنامه عصر را میخواندم و قهوه ام را سرمیکشیدم . به فکر کارهای اخیرم بودم . تمام آنهایی که به نتیجه دلخواهم رسیده و یا در شرف رسیدن بود . چرا که به هیچ وجه مایل نبودم  تفکراتم را به نداشته هایم اختصاص دهم .

کافه پرنیان* بیشتر جای عاشقان دروغین و دوستی های دمِ دری و مغالطه های بیشمار بود . وگذشته از آن ، روی درب ورودی و درست زیر اسم کافه، جمله ای مضحک نوشته شده بود : "کافه ی انسان های لطیف" ، که بدون شک برگرفته از سوختن بیش از حد فسفر در ذهن مدیر کافه، و در باب معنای پرنیان بود . و بگذریم که از نظر من کاملا اشتباه است و پرنیان به تنهایی به معنای حریر منقش و یا تابلو نقاشی است و در عبارات صفت و موصوفی است که معنای لطافت و نرمی میدهد . اما به هر حال هر چه که بود، سبب میشد که کافه بیش از پیش دخترانه شود. از آن لحاظ که دختران، جملگی به لطافت و ظرافت خود قسم میخورند و باز هم بگذریم که این روزها تفکری به شدت سست پایه است ! در هر حال در کافه پرنیان کمتر پیش می آمد که یک دانشجوی ترم آخر روانشناسی قهوه ی فرانسه بخورد ! اما چه کنم که هدف برایم ایجاب میکرد . باید اعتراف کنم که در موارد این چنینی ،گاهی تفکرات ماتریالیستی میگیرم که هدف، همیشه میتواند وسیله را توجیه کند ! پس هر کاری که برای رسیدن به آن انتخاب میکنم، درست است . خواه یکی از شاگردانم مرا درین کافه عاشق پیشه و صورتی مسلک ببیند و دانشگاه را برایم به قدر توانش بپزد و مرا در چشم دیگران دچار ایهام شخصیتی کند ، خواه اتفاق درخور توجهی نیفتد !

هنوز مقداری از قهوه ام مانده بود که صدایی آشنا مرا به دنیای اطرافم بازگرداند . صدای یکی از هم کلاسی هایم بود که از تولد رابطه ی میان من و او، زمان زیادی نمیگذشت . گرچه این مولود از نظر من بیش از اینها سن و سالش میشد ! 

تنها نبود . دوستان بهتر و بدتر از خودش نیز بودند . این را از صدای پر ناز و عشوه شان فهمیدم . و لازم است بگوییم ، که من در شناسایی افراد با صدا استعداد عجیبی دارم که گه گاه از دیدار حضوری هم پیشتاز تر است .

کلاهم را به سرگذاشتم . گرچه میدانستم هیچ کس نمیتواند مرا در چنین مکانی تصور کند . یک قهوه دیگر سفارش دادم و سعی کردم به حرفهایشان با تمام احساس گوش دهم . حرف ها درباره من بود . درست همانطور که حدس میزدم . زیرا من در آن دانشگاه موردی بزرگ بودم . نه به خاطر لباس های فاخر و چهره ای چون یوسف و خزانه ای چون قارون ، و یا ارابه ای به نام بنز ! چرا که هیچ کدام را در این اندازه ها ندارم . تنها به دلیل آنکه نوع برخورد و طرز بیان و سایر خصوصیاتم به نوعی ،خاص و عجیب بود !

با این جمله شروع کرد :"بچه ها بذارین از رابطم با اندیشه براتون بگم " . و البته به دنبال آن شوق و ذوقی که صدایش هم شنیده میشد . و سپس سخنرانی درخشانی که اینگونه ایراد شد :"حسابی عاشقم شده. الان حسابی سرکاره . فکر میکنه منم عاشقشم . نمیدونه که همه عاشق پریا خانوم میشن و پریا خانوم هیچ وقت عاشق کسی چی ؟؟ .... نمیشه. اگرم بشه، عاشق تو نمیشه. من فقط عاشق یه چیزم . این که پسرارو عاشق خودم کنم . واااای من واقعا عاشق این کارم ". صدای تحسین و تمجید از سوی دوستان بلند شد و من با هر جرعه از قهوه ام ، در حالی که لبخندی به شیرینی دوران کودکی بر لبم نشسته بود ، یادداشت برمیداشتم . 

صحبتشان حسابی گل انداخته بود و پریا با همان مغالطه ای که گفتم همسفر شده و به سمت ویرانی من - البته از نظر خودش - حرکت میکرد . از پیامک هایی که برایش فرستاده بودم گرفته، تا مدت زمان مکالمات تلفنی و خلاصه هرچیزی که به نظرش عشق من را توصیف میکرد . و من باز هم با دقت تمام، حرفهایش را مینوشتم .

پریا دختر زیبایی بود ، اما متاسفانه هوش زیادی نداشت و علاقه اش به بازی دادن پسرها از حد گذشته بود. نمیدانست پسرهایی که به قول خودش سرکار گذاشته بود و یا در حال انجام این کار بود، همگی دوستان خودم هستند . کسانی که برایم همه چیز را میگویند چون که من همیشه و همه جا قابل اعتمادم! فراموش کرده بود که من نبوغ روانشناسی بالایی دارم و مهم تر از همه اینکه ، نمیدانست سوژه پایان نامه من است و در حقیقت در حال بازی خوردن است نه بازی دادن !!

پایان نامه ام با نام "دختران اسکارلتی" مانند بمب صدا کرد و در دانشگاه همایشی عمومی با حضور تمامی دانشجویان و اساتید برپاشد. هسته اصلی پایان نامه ام این بود ،که دختران اسکارلتی ،دخترانی تنها، با هوش نسبتا کم و گه گاه در صحبتهایشان به دور از ادب و بیش از اندازه راحت هستند که مانند اسکارلت اوهارایِ بر باد رفته ،عاشق آنند که همه دوستشان داشته باشند. اما نه تنها هیچ وقت کسی نمیتواند آنها را برای همیشه دوست بدارد، بلکه مستعدان عجیب افسردگی در آینده نیز میباشند. غرور کاذب، آنها را به نیستی میکشاند و روزهایی میرسد که هر لحظه در تنهایی خود میگریند . و آن روز، درست لحظه ای است که میفمهند در بازیهای بزرگشان ، دست کم یکبار بازیچه ای کوچک بوده اند و برای آنها همین یک بار کافیست تا به نابودی سلام کنند !

از لحظه ای که یک نسخه از پایان نامه ام را برای پریا فرستادم و رویش هم نوشتم : "تقدیم به کسی که بهانه ی چنین اثر بزرگی شد"، دیگر ندیدمش ... هیچ کس دیگر هم او را ندید .

اما از صمیم قلب امیدوارم جمله آخر پایان نامه ام، که برایش با رنگ دیگری نوشته بودم ، او را روزی به خودش بازگرداند : 

یادمان باشد، همیشه کسانی هستند که قاعده ها را برهم می زنند و عادت ها را نابود می کنند !


پاورقی :

* نام داستان (کافه پرنیان) برگرفته از نام کتاب کافه پیانوست . که شاید مانند آن ، مجموعه داستانی شود که در اینجا مینویسم .



برچسب‌ها: کافه پرنیان



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در پنجشنبه 30 تیر1390

.:: ::.




واگرایی
تفکر ... این زیباترین فعل آفرینش که زمانی در کنار من است و به خود میبالم . و درست لحظه ای که مرا ترک میکند، سکوت برایم زیباترین واکنش هستی میشود ...

میدانم که زیبایی بی معناست ، زمانی که زشتی وجود ندارد ، و دانشمند، کسی جز یک فرد معمولی و ساده در شهر عالمان و فرهیختگان علمی نخواهد بود . در واقع هر چیزی ارزش و اعتبارش را از نقطه مقابل خود میگیرد که اگر چنین تفاوتی نباشد ، قطعا هیچ چیزی در خور تامل نخواهد بود !  

و تمام معانی و صفات دنیا که در یک کلمه خلاصه میشوند و مرا به بی نهایت ها میبرد.......... تفاوت !

همیشه در زندگی عاشق این کلمه بوده ام و اکنون که بیش از دو دهه از عمرم میگذرد ، باز هم معشوق زیبای من است . چیزی که در کنارش زندگی برایم شیرین است و زیبایی بدون وصفی دارد . همان چیزی که در نبودش ، افسردگی آرزویی بی پایه و اساس نیست ! 

در اواسط دوران نوجوانی ، که نمیدانم دقیقا به چه روز و حتی به چه سالی برمیگردد ، بزرگترین اشتباه و گمراهی هستی بر من واضح شد ، که همانا جمله ای از سر بی خردی و به دور از حتی قطره ای شجاعت و ابتکار بود . که در اینجا به دلیل نداشتن تناسب آهنگینش با سبک جاری ، نقل به معنایش میکنم : " همرنگ شو با گروه و تجمع پیرامونت ، که اگر چنین نشود ، رسوایی پیش روی توست " . در این که صاحب این جمله فاخر، قطعا ابلهی فاخر نیز بوده است شکی نیست ، اما در وهله اول ، قبول این جمله و در نهایت تزریق این افاضات در روح جامعه ، حماقتی بس عظیم تر و بی مثال  است که ای کاش خداوند در همین نزدیکی، اندیشیدن و تفکر را از اختیار به جبر مطلق، تغییر بدون بازگشت دهد .

همیشه متفاوت بودن برایم انرژی بی حد و اندازه ایست ، همانگونه که شبیه بودن برایم تداعی کننده بی ارزشی و بی مصرفی است. و در ادامه آن ، بی مصرفی که برایم مساوی مرگ است ... همیشه دوست داشتم متفاوت باشم . اگر همه بی کار بودند ، کار میکردم و اگر همه کار میکردند و کارشان هم منطقی و درست بود ، و البته هدفی معقول و صحیح هم داشت، کار را به شکل دیگری به هدف نزدیک میکردم . و این که با بقیه متفاوت بودم برایم همه چیز بود . اکنون نیز در دانشگاه نمونه اش مشهود است . چون اکثریت به طرز وحشتناکی درس میخوانند ، علاقه ای به این کار در آن شکل عجیبش ندارم . در واقع مطلب ظریفی که در این باب مطرح است تفاوت میان حفظ کردن ، یادگیری و فهمیدن است . یعنی باز هم همان نکته ای که در ابتدا گفتم : تفاوت ...!

این همان چیزی است که در کلاس های حل تمرین خودم نیز به دفعات تکرار میکنم . که فهمیدن ارزش و عیار شماست و این است که در یک تجمع ساده، بزرگ و قابل ستایشید !  اما حیف که اغلب به فهم و درک درست نمره ای تعلق نمیگیرد . و این است که نمره بیست و بلکم بیشتر ، قد یک نمره ده نمیفهمد و زمانی که پای توضیح مطالب همان درس میشود، درست مانند یک دستگاه پخش شروع به گفتن کلماتی میکند که ترتیبش هم ، همان چینش کلمات کتاب و جزوه است ، اما قدر مصلم جز پرت و پلایی برگرفته از حفظیات و یا نهایتش یادگیری نیست . امتحانات هم که اغلب و نه تمامی آنها ، جز سنجش این حفظیات نیستند و این خود جای تاسف بسیار دارد که نتیجه اش میشود کسی که بیشترین نمره را میگیرد  ولی حتی نمیتواند یک مطلب ساده را برای دیگری تفهیم کند . و این مسخره ترین قیاس عالم است که بیکاری و در نتیجه اش زمان زیاد، و باز هم در نتیجه اش حفظیات بیشتر ، معیار سواد آدمی شود ! این باتلاق بی سوادی ، به همراه استادی که نه درس را میداند و نه شیوه تدریس را  - و بجای همه اینها نمره دادن را به بد شیوه ای عالی و بی نقص بلد است - ، بسیار گودتر و متعفن تر می شود . در حالی که میدانم همیشه استثنا را میتوان یافت !

درست است که دانش میتواند مجموعه ای از دانسته ها و حفظیات باشد ، اما بدون شک با علم ، که مجموعه ای از فهمیدن هاست در تضاد مطلق است ! شباهت کامل اندیشه ها ،جز رسیدن به دانش نسبی و آن هم در بهترین شرایطش ، نتیجه ای در بر نخواهد داشت ، و این در حالی است که درصد قابل توجهی از موفقیت ها ،در یکسان نبودن اندیشه ها و داشتن هدفی واحد ، معنا و مفهوم خودش را می یابد . باشد که همیشه در این راه قدم برداریم و همینطور ، واگرایی  احساس و اندیشه که چراغ راه ما در تاریکی های دانش، برای رسیدن به مفاهیم ژرف و بی انتها است ، باشد که پر نور و پر امید و بی وفقه تر باشد ...


برچسب‌ها: واگرایی



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در شنبه 18 تیر1390

.:: ::.




سِومی

به یاد می آورم لحظاتی را که به هیچ چیز فکر نمیکردم  و به خاطرم می آید تمام آن روزهایی که به خوشی میگذشت . نوشتن خاطراتم را شروع کرده بودم که برایم شیرینی عجیبی داشت . عجیب و قشنگ ... شاید به خاطر قفل کوچکی که روی دفترچه ام بود و حسی که به دنبالش مرا به رویا ها می کشاند .

روزی را در بین ورق های دفترچه ام پیدا میکنم و فضایی که مرا در خودش فرو میکشد ....

روی صندلی چوبی - که با پارچه های زرشکی ، زیبایی چشم نوازی داشت - درست در گوشه ی آرام کافه همیشگی ام نشسته بودم و سعی میکردم داستانی را که مدت ها در سرم پرورانده بودم ، مکتوب کنم . داستانم درون مایه عاشقانه داشت . به همراه لحظاتی که سعی میکردم تخیلم را همراهش کنم . تا شاید به کام آن هایی که فانتزی میخوانند هم خوش بیاید . گرچه میدانستم فانتزی تخیل نیست . به نظرم تخیل یک رویا پردازی بی پایان است و فانتزی یک پایش در حقیقت محکم میشود و پای دیگرش در احساسات ، و تنه ی اصلیش که در خلاقیت سیر میکند . با این حال برایم تفاوتهایشان خیلی تفاوتی نمیکرد . داستان و تمام شدنش ، برایم در لحظه ای که میگذشت مهمترین بود ! و اما عشق ،که همیشه معتقدم یک رویش باید در کودکی شکل گیرد و روی دیگرش در زمانی که هم اکنون میگذرد رشد کند . و تمام عشق هایی که جز این باشند ، نبودنشان شرف و منزلت بیشتری دارد تا وجود بی اصالتشان . عشقی جاودانه و زیبا میشود که شیرینیش را از کودکی های بی گناه و سرشار از پاکی بگیرد، و سختیهایش را از گذر لحظه ای زمان . 

داستان را جلو میبردم . میدانستم داستانی خاص و البته کمی هم خواندنی میشود . زیرا روح و جسم نویسنده ، هر دو در اختیاریش بود ! صحنه های تخیل و یا حتی فانتزی را گویا بهتر مینوشتم ، و برایم آسانتر از عشق های زیبای داستان بود . اتفاقی که معکوسش را همیشه به خاطر داشتم .دستانم برای نوشتن عاشقانه ها میلرزید . به نگاههای دخترک و لبخند زیر لبش برای پسرک داستان، گویا هیچ گاه تقدیر به رسیدنم نبود . به آغوش ها ، به دلتنگی ها ، به نازهایی که کشیدنش وظیفه پسرک بود، و فعلش بر دوش نحیف دخترک ،گویا نرسیدن محتمل تر بود . به گل هایی که روی موهای بلند و مشکی رنگی باید گذاشته میشد ، به فریاد زدن ها و به دویدن ها در جاده ی بی سر و صدای داستان ، خاموشیِ متن بیشتر می آمد ...

برای لحظاتی چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم ، و دوباره شروع به نوشتن کردم . این بار برایم به سختی گذشته نبود . به سرعت شروع به نگارش زیبایی های داستان عشق پیشه ام کردم . بیشتر و بیشتر . لحظاتی حس میکردم بهتر میتوانم عاشقانه فکر کنم و خودم را روی کاغذ بنویسم ، و لحظاتی دستانم مثل چند دقیقه ی پیش میلرزید . انرژی عجیبی مدام در وجودم جریان میگرفت و در گذری کوتاه خاموش میشد ...

پسرکی که بیش تر از ۵ سال نداشت دور کافه و میزهایش میچرخید و فضا را به کلی از داشتن آرامش نسبی اش معاف میساخت . لحظه ای هم کنار میز من میرسید ،که لرزش دستانم  درست در همان لحظات ضعیف تر میشد .

۳ صفحه از داستانم را مکتوب کرده بودم و تنها صفحه پایانی را پیش رو داشتم . صفحه ای که بر خلاف چند صفحه قبل ، تلخی شدیدی داشت . عشقی که باید با مرگ به پایان عمر زمینی اش میرسید ! پس فنجان قهوه ام را تا ته سرکشیدم و کاغذ سفیدی برداشتم . و در حالی که صفحات دیگر را آن طرف تر گذاشته بودم ، شروع به نوشتن کردم ...

پسرک هنوز در کافه بازی میکرد و به شکل عجیبی ، کسی هم او را از اینکار منع نمیکرد . گویا اصلا کسی او را در نظر نمیگرفت ! نوشته ام  کم کم به پایانش رسیده بود که سنگینی حضور ، مرا به خودم بازگرداند . همان پسرک بازیگوش بود که به نوشته هایم نگاه میکرد . با دقت و بی صدا . گویا نه تنها سواد خواندش را دارد ، بلکه تمام مفاهیم آن را هم به خوبی خودم درک میکند . چند لحظه ای به همین منوال گذشت تا آن که ناگهان همه برگه هایم را برداشت و نزدیک شعله شمعی که روی میزم ،کم و بیش نور ضعیفی را پراکنده میساخت، قرار داد ...

--------------

وقتی به هوش آمدم پسرک دیگر آنجا نبود و هیچ کس هم او را در کافه به یاد نمی آورد . صفحه آخر داستان، که از شعله شمع جان سالم به در برده بود ، و مملو از تلخی عشق و انتهای عاشقانه های داستان بود را برداشتم و از کافه بیرون زدم . ساعت نزدیک ۱۱بود . تاریکی غلیظی فضا را در خود فرو میکشید و سرما کم و بیش آزارم میداد . هنوز هم به تمامی مقدسات قسم میخوردم که پسرک بازیگوش را در آلبوم بچگی هایم بارها و بارها دیده ام و بدون شک مادرم او را بهتر از من به یاد می آورد . هنوز هم ایمان دارم که کودکی ام  جلوی چشمانم ایستاده بود و لحظه ای که به چشمانم خیره شد را تاب نیاوردم .

سوز سختی در هوا جریان داشت . اما نه آنقدر که فراموش کنم چگونه ساعاتی پیش ، کودکی درونم ، که خانه ی زیبایی های عشق و زندگانی بود ، از من فاصله گرفت و مرا با تلخی های دنیا تنها گذاشت ، که نوشته هایم از این پس همیشه رنگ تلخی را به خود ببینند و زیبایی ها با من غریبه باشند ، تا آن که روزی در جایی نامعلوم و به دور از آرایش های زننده، دوباره مانند پسرکی شجاع و معصوم ، بر من وارد شود ... 


برچسب‌ها: سومی



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در جمعه 16 اردیبهشت1390

.:: ::.




توهم
 اتاق کوچکی که در آن قدم برمیدارم ،برایم آشنا نیست . دیوارها را مدام با بدنم حس میکنم . پاهایی که نای ایستادن ندارند... و چشمانی که راست و چپ را به تناوب میبینند . با این حال ، تنها روسری سبز رنگی که روی میز قرار گرفته، اندکی برایم عجیب است . و چشمانم که به سیاهی میرود ..

آنقدر زیبا شده بود که با آن همه غرور، بی اختیار صورتم را جلو بردم و نزدیک گوشش گفتم <قشنگترین دختر دنیا> ، و  در حالی که لبخند میزدم، صورتم را عقب کشیدم. اندکی با چشمانش به سقف خیره شد و آرام صورتش را به من نزدیک کرد و با شیطنت گفت < دوباره > . و من در حالی که میخندیدم یک بار دیگر نزدیک گوشش نجوا کردم... قشنگترین دختر دنیا ...

...سرم به شدت درد را حس میکند . مجبور میشوم  روی زمین دراز بکشم و دستانم را از هم باز کنم و به چراغی که از سقف آویزان است ، خیره شوم . چراغ ،سرخیِ عجیبی دارد . و اتاقی که  کم کم در  آن فرو میرود ...

این که همرنگ چشمانش، روسری سبز را انتخاب کرده، برایم قابل درک بود ، و به نظرم زیاد هم سلیقه خاصی را طلب نمیکرد . اما چگونه آن لبهای بی نهایت سرخ را با این دو رنگ سبز به نظم کشیده بود، خاطره ای شد که همیشه به خاطر آن تصدیقش میکردم ...

...همانطور که روی زمین دراز کشیده ام ، نگاهم را به سمت کتابخانه میچرخانم . کتابهای زیادی درونش نیست . اما عروسک زیبایی روی آنهاست که بیش از همه خود نمایی میکند . عروسکی زیبا  که آرام آرام به لبه قفسه ها نزدیک میشود ...

کار همیشگیش بود، که دستانش را از هم باز کند و چشمانش را ببندد و آرام به طرف لبه پشت بام حرکت کند . و من در حالی که درست یک قدم عقب تر به دنبالش هستم ، لحظه آخر در آغوشش میگرفتم و برایش زمزمه میکردم : < نجاتت دادم >

... روی پاهایم می ایستم و اندکی به جلو میروم . چشمانم به سیاهی میکشد و زمانی که به هوش می آیم ، ماه از پنجره اتاق نمایان است و مرا به سمت خود فرامیخواند . و نوری که سفید و زیبا و جاودان است...

خودم گردنبند را انتخاب کردم . شبیه یک دایره بزرگ . قبل از آن که از ماشین پیاده شود ، گردنش انداختم و با صدایی رسا گفتم  : <یه دایره بزرگ.... مثل یه ماه کامل ..... مثل تو ...>

و در حالی که از ماشین پیاده میشد ، به سمت من برگشت و با لبخند زیبایی گفت :‌ <فراموشم نکن ، حتی زمانی که در این دنیا نیستم > ... 

 و وفاداریِ به عهد ،که هر روز در من زاده میشود ...


برچسب‌ها: توهم



نوشته شده توسط مسعود کریمی فاطمی در دوشنبه 16 اسفند1389

.:: ::.




© 2012 by Masood Karimi Fatemi

دسترسی


درباره ناخوانده

در اینجا مطالبی مینویسم که نه تخیلند و نه حتی سرگرم کننده . اینها کلماتی معنادارند که گاهی عشق به نوشتنشان، ناخوانده در وجودم میخزد و در اینجا آرام میگیرد ...

قالب نوشته ها

هم پیمان ها

از ابتدا تا کنون - نوشته ها

از ابتدا تا کنون - ماهانه

حاشیه ها